خونه خراب، کسـی که خونه ات برچیـد
چه تاج و تختـی داشتـی، آقا !؟
چه فرشهـای نفیسـی زیر پات بود !؟
چند گلیـم سـاده که بوی نمـاز شب و اشـک و خستگـی سالهــا خـدمت را میدهـد بوی خـدا، بوی شبهـای تنهـایی مـردی که بار یک ملت را به دوش می کشیـد.
با سادگـی آمـدی، با سادگی زیستـی، و حالا هم غـریب میـروی، آنقـدر غـریب که آدم دلش می خواهـد جلوی این رفتـن بایستـد و بگـوید:
کجـا میروی؟
پس ما چه می شـویم؟
خیـال می کردیم بعضی آدمهـا هیـچ وقت نمی روند .